Tue 22nd Jul 2008

عدالت و انصاف امیرالمؤمنین
قطعیترین سبب در بازماندن عربها از یاری امیرالمؤمنان «مال» بود. او شریف را بر وضیع یا عرب را بر عجم ترجیح نمیداد و با رئیسان و امیران قبائل- چنانکه پادشاهان می کنند- سازش نمیکرد و کسی را به خود متمایل نمیساخت.
معاویه بر خلاف این بود؛ از این رو مردم، علی را واگذاشتند و به معاویه پیوستند.
علی علیهالسلام از یاری نکردن اصحاب خود و فرار برخی از آنان به سوی معاویه به مالک اشتر شکوی کرد، اشتر به امام علیهالسلام گفت: ای امیرامؤمنان! ما به کمک اهل کوفه با بصریان جنگیدیم و با کمک اهل بصره و اهل کوفه با شام درافتادیم. در آن هنگام مردم یک رأی داشتند، پس از ان مردم به اختلاف افتادند و با هم دشمن شدند و نیت ضعیف شد و تعداد کاستی گرفت و شما در چنین فضایی با مردم به عدالت رفتار میکنید و حق را در نظر میگیرید و تفاوتی میان شریف و فرومایه نمیگذارید؛ از این رو شریف نزد تو با منزلتی برتری نمییابد.
در این هنگام گروهی که همراه با تو بودند به خاطر عدالت و انصافت به ناراحتی نشستند و چون نتوانستند عدالت تو را تاب بیاورند و رفتار معاویه با اشراف و توانگران دیدند بدین جهت بسوی معاویه شتافتند و کسانی که طالب دنیا نباشند، کم شمارند و اکثر اینان از حق بیزار و خریدار باطل اند و دنیا را مقدم میدارند؛ اگر مال را بخشش کنید، مردان به سوی تو روی میآورند و خیرخواه می شوند و دوست راستین میگردند ....
یا امیرالمؤمنین! خداوند راه شما را هموار نماید و دشمنانت را سرکوب کند و آنان را از هم پراکنده سازد و مکر و حیله آنان را سست کند و اتحاد و یکپارچگیشان را از میان بردارد و «او به آنچه انجام میدهند، آگاه است.»
علی علیه السلام در پاسخ به او میفرماید:
کسی که کار شایسته انجام دهد، به سود خود اوست، و کسی که مرتکب زشتی شود، به زیاد خود اوست، و پروردگارت ستمکار به بندگان نیست.
و من از اینکه از آنچه گفتی کوتاهی کنم بیمناکترم و اما گفتهات به اینکه حق بر آنان سنگین است و از این رو از ما جدا شدند، خداوند میداند که به خاطر ستم از ما جدا نشدند و وقتی از ما جدا شدند به عدل پناه نبردند.
آنان به خاطر رسیدن به مال و منال دنیای پست، ما را رها کردند، دنیایی که از دستشان خواهد رفت و سرانجام آن را ترک خواهند کرد. روز قیامت از آنان پرسش خواهد شد که مقاومت آنان برای دنیا بود یا برای خدا !
اما اینکه گفتی ما از بیتالمال و غنایم چیزی به آنها نمیدهیم و افراد را به سوی خویش با بخشش و عطا جذب نمیکنیم، ما نمیتوانیم که از اموال و غنایم بیش از آنچه استحقاق دارند به آنان بپردازیم. خدا میفرماید:
چهبسا گروه اندکی به توفیق خدا برگروه بسیاری پیروز شدند، و خدا با شکیبایان است.
خداوند محمّد صلی الله علیه و آله و سلّم را تنها به رسالت برانگیخت، اطرافیانش اندک بودند ولی بعد از آن زیاد شدند و پیروان او را که ذلیل و خوار بودند، عزت داد و اگر خدا اراده کند ما را در این امر یاری میکند، مشکلات را برطرف میسازد و غم آن را آسان میکند. من از آرای تو آنچه مورد رضای خداست میپذیرم تو امینترین افراد و خیرخواهترین و مورد اعتمادترین آنان نزد من هستی إن شاء الله.
زندگی الهی علی علیهالسلام
علی گفت: آن چیست که در دیگ است؟ فاطمه گفت: در دیگ هیچ چیز نیست مگر آبِ تهی، دل خوشیِ این فرزندان را بر سر آتش نهادم تا پندارند که چیزی میپزم.
علی دلتنگ شد، عبایی نهاده بود، برگرفت و به بازار برد و به شش درم بفروخت و طعامی خرید. ناگاه سائلی آواز داد که : « من یقرض اللهَ یجده ملیّا وفیّا» علی آنچه داشت به وی داد. و با فاطمه بگفت.
فاطمه گفت: « وفّقت یا أبا الحسن و لم تزل فی خَیر» نوش بادت یا اباالحسن توفیق یافتی و نیکو چیزی کردی و تو همیشه با خیر بودهای و با توفیق.
علی بازگشت تا مسجد رسول شود و نماز کند؛ اعرابی را دید که شتری میفروخت، گفت» یا اباالحسن ! این شتر را میفروشم، بخر، علی گفت» نتوانم که بهای آن ندارم، اعرابی گفت: به تو فروختم تا وقتی که غنیمتی در رسد یا عطایی از بیتالمال به تو درآید. علی آن شتر را به شصت درم بخرید و فراپیش کرد. اعرابی دیگر پیش وی درآمد، گفت: یا علی! این شتر را به من فروشی؟ گفت فروشم، گفت: به چند؟ گفت: به چندان که خواهی، گفت: به صد و بیست درم خرید، علی گفت: فروختم. صد و بیست درم پذیرفت از وی و به خانه باز شد.
با فاطمه گفت که از این، شصت درم با بهای شتر دهم به اعرابی و شصت درم خود به کار بریم، بیرون رفت به طلب اعرابی.
مصطفی را دید گفت: یا علی! تا کجا؟ علی قصه خویش بازگفت، رسول خدا شادی نمود و او را بشارت داد و تهنیت کرد، گفت: یا علی! آن اعرابی نبود، آن جبرئیل بود که فروخت و میکائیل بود که خرید و آن شتر، ناقهای بود از ناقههای بهشت. این، آن قرض بود که تو به الله دادی و درویش را به آن بنواختی و قد قال الله عز و جل:
(مَن ذا الّذی یقرض اللهَ قرضا حسنا ...)
توجه امیرالمؤمنین علیه السلام به یتیمان
وجود مبارک امیرالمؤمنین علیهالسلام با اینکه به همه اوضاع و احوال کشور و مردمش آگاه بود و بهویژه یتیمان و مستمندان و بیوه زنان و نیازمندان را لحظهای از نظر دور نمیداشت ولی گاهی برای درسدادن به زمامداران و امت اسلام کاری را همچون فردی عادی انجام میداد.
روزی زنی را دید که مشکی پر از آب به دوش میکشید. مشک را از او گرفت و تا جایی که آن زن بنا داشت، برد و آنگاه از وضع آن زن جویا شد، زن گفت: علی بن ابیطالب شوهرم را به بعضی از مرزها فرستاد و کشته شد، برایم کودکانی یتیم به جا گذاشت و من برای اداره امور آنان چیزی ندارم، به این خاطر ضرورت و احتیاج مرا به انجام کار برای مردم ناچار کرد.
حضرت به خانه برگشت و شب را با دغدغه و ناآرامی گذراند، هنگامی که صبح شد، زنبیلی از طعام برای آن خانواده با خود حمل کرد، بعضی از یارانش گفتند: آن را در اختیار من بگذار تا برایت بیاورم، فرمود: چه کسی در قیامت بار سنگین مرا به جای من حمل میکند؟
آنگاه به در خانه آن زن رفت و در زد. زن گفت: کیست که در میزند؟ حضرت فرمود: همان عبدی هستم که مشک پر آب را برای تو به دوش کشید، در را باز کن که چیزی برای کودکان همراه دارم. زن گفت: خدا از تو خشنود باشد و میان من و علی داوری کند!
حضرت وارد شد و فرمود: علاقه دارم پاداش الهی بدست آورم میان خمیرکردن آرد و پختن نان و بازی کردن با کودکان یکی را انتخاب کن. زن گفت: من به پختن نان بیناترم و تواناتر، ولی این تو و این کودکان، با آنان بازی کن تا من از پختن نان آسوده شوم.
زن میگوید: من به سوی آرد رفتن و آن را خمیر کردم و علی علیهالسلام به جانب گوشت رفت و آن را پخت و با دست مبارکش گوشت پخته و خرما و خوراکی دیگری به دهان کودکان میگذاشت، هرگاه کودکان چیزی از آن خوراکیها را میخوردند میگفت: فرزندانم! علی را از آنچه برای شما پیش آمده، حلال کنید!
هنگامی که آرد خمیر شد، زن گفت: ای بنده خدا! تنور را روشن کن، علی علیهالسلام به جانب تنور شتافت و آن را شعلهور ساخت. چون تنور شعله کشید صورتش را نزدیک برد و حرارت آتش را به آن تماس داده، میگفت: یا علی! بچش، این پاداش کسی است که حق بیوه زنان و یتیمان را واگذاشته.
ناگاه زنی (از زنان همسایه) علی علیه السلام را دید و او را شناخت و به مادر کودکان گفت: وای بر تو! این امیرالمؤمنان است؛ زن به جانب حضرت شتافت و پی در پی میگفت: از شما بس شرمندهام ای امیرالمؤمنان! حضرت فرمود: من از تو بس شرمندهام ای کنیز خدا که در مورد تو کوتاهی کردم.